صبا اگر گذر تو فتد بکوی یار من زمرحمت بگو به ان نگار گلعذار من
که ای ز بیوفائی تو تیره روزگار من چرا نظر نمیکنی بر این دل فکار من
ترحمی ترحمی ز دست رفته کار من
هماره سوختم در ارزوی یک نظاره ای نه عمر میرسد بسر نه درد راست چاره ای
نبینی ار فتد ز اتش دلم شراره ای نه بر زمین گیاهی و نه بر فلک ستاره ای
چرا حذر نمیکنی ز آه شعله بار من
صبا ز شهریار من بشیر وار میرسد چه بلبلان خوشنوا ز لاله زار میرسد
بیا تو ای صبا که از تو بوی یار میرسد نوید وصل یار من ز هر کنار میرسد
خوش ان دمی که بینمش نشسته در کنار من
صبا درود بیکران بحیث یملا الفضاء بکن نثار استانۀ علی مرتضی
ولی کارخانۀ قدر مهیمن قضاء محیط معرفت مدار حلم و مرکز رضا
که کعبه ی درش بود مطاف و مستجار من
صحیفۀ جوامع کلم مجامع حکم لطیفۀ معانی کرم معالی همم
رقیمۀ محامد ادب محاسن شیم کتاب محکم حدیث حسن لیلی قدم
که در هوای عشق او بود جنون شعار من
بمشهد شهود او تجلیات ذات بین زبود حق نمود او حقایق صفات بین
ز نسخه ی وجود او حروف عالیات بین مفَصَّل از حدود او تمام مجملات بین
منزه است از حدود اگر چه ان نگار من
جواهر عقول جمله درج درج گوهرش نفائس نفوس را مدد ز لولو ترش
طبایع و مواد بندگان کوی قنبرش دمید صبح افرینش از جبین انورش
قلمرو وجود را گرفت شهسوار من
ببین طفیل بود او مرکب و بسیط را رهین فیض جود او مجرد و خلیط را
چه نقطه ی وجود او مدار شد محیط را نمود یک نمود او کِه و مِه و وسیط را
روا بود انا اللهی ز یار بخت یار من
موسس مبانی و موصّل اصول شد مصوّر معانی و مفصّل فصول شد
حقیقة المثانی و مکمل عقول شد برتبه حق ثانی و خلیفۀ رسول شد
خلافت از نخست شد به نام شهریار من
معرّف معارف و محدّد جهات شد مبیّن لطائف و معیّن نکات شد
مفرّق طوائف و مولف شتات شد مفرّج مخاوف و سفینة النجاة شد
امیدگاه و مقصد دل امیدوار من
بمستجار کوی او عقول جمله مستجیر ز افتاب روی او مه منیر مستنیر
ز جعد مشکبوی او حیات عالم کبیر ز شهد گفتگوی او که شکّریست دلپذیر
مذاق دهر شکرین چه شعر ابدار من
بود غدیر قطره ای ز قلزم مناقبش فروق مهر ذره ای ز نور نجم ثاقبش
نسیم خلد بهره ای ز سفره ی مواهبش اگر مرا بنظره ای کشد ولی به جانبش
بفرق فرقدان رسد کلاه افتخار من
جمال جانفزای او ظهور غیب مستتر دو زلف مشکسای او حجاب سرّ مستمر
ز یرچم لوای او لوای کفر منکسر ز تیغ جانگزای او قوای شرک منتشر
چه از غمش قوای بی ثبات و بی قرار من
مقام او به مسند سریر قرب سرمدی حُسام او موسس اساس دین احمدی
کلام او مروّج شریعت محمدی ز جام او بنوش اگر تراست میل بیخودی
خوشا دمی که باده اش ز سر برد خمار من
به جان دشمنان دین چه دست تیغ اخته پلنگ و شیر خشمگین به بیشه زهره باخته
چه در مصاف مشرکین بر ان صفوف تاخته ملک هزار افرین به نه فلک نواخته
چه جای نغمه ی بلبل هزار من
ز تیغ شعله وار او خُم فلک به جوش شد ز برق ذوالفقار او چو رعد در خروش شد
زبدر و کارزار او ملک ز عقل و هوش شد زخیبر و حصار او ز ذکر حق خموش شد
چه واله از تجلیات قهر کردگار من
چه نسبت است با هما بهائم و وحوش را به بی خرد نکن قرین خدای عقل و هوش را
به دُرد نوش خود فروش پیر میفروش را اگر موحدی بشور ز لوح دل نقوش را
که ملک دل نمیسزد مگر به راز دار من
ولایتش که در غدیر شد فریضۀ امم حدیثی از قدیم بود ثبت دفتر قِدم
که زد قلم به لوح قلب سید امم رقم مکمّل شریعت امد و متمم نعم
شد اختیار دین به دست صاحب اختیار من
به امر حق امیر عشق شد وزیر عقل کل ابوالفتوح گشت جانشین خاتم رسول
رسید رایة الهدی به دست هادی سبل که لطف طاعتش بود نعیم دائم الاکل
جهیم شعله ای ز قهر ان بزرگوار من
به محفلی که شمع جمع بود شاهد ازل گرفت دست ساقی شراب عشق لم یزل
معرف ولایتش شد و معین محل که اوست جانشین من ولی امر عقد وحل
بدست او بود زمام شرع پایدار من
رقیب او که از نخست داد دست بندگی در اخر از غدیر او نخورد اب زندگی
کسی که خوی او بود چه خوک و سگ درندگی چو مار و کژدم گزنده طبع وی زنندگی
همان کند که کرد با امیر شه شکار من
شعر از ایت الله حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی رحمه الله و رضوانه علیه واحشره مع امامه